فکر می کردم روحت و روانت درگیر است.
اما امروز یقین دارم که دیوانه ام.
آنقدر دیوانه ام که هیچ چیزی را نمی فهمم.
شادی، غم، غرور، ترس، شجاعت، حماقت و تمام احساسات برایم بی معنیست.
با خودم حرف می زنم، فحش می دهم و در آخر به دست بوسی خودم می روم.
غذب می کنم و لبخند می زنم.
دیگر چه نشانه ای بهتر از این تناقضات و دلیل آشکاری بر این دیوانگی.
اما نمی فهمم که چه گونه اینقدر می فهمم.
شاید هم نمی فهمم.
نمی فهمم که چرا نمی فهمم که می فهمم و یا اینکه چرا نمی فهمم که می فهمم که نمی فهمم.
آه لعنت به این نفهمی.
خسته شدم از بس نوشتم و نفهمیدم چرا نشد آن چیزی که می خواستم بنویسم
چرا کوه آتش فشان بودم و از طراوت باران خواندم.
نمی دانم چه می خواهم. نمی دانم که تو با من اینگونه کردی یا من با تو بد کردم
نمی دانم
ما را در سایت عشق یا شطرنج دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 212