پایان.
شاید خواب می بینم. آیا می شود؟ آیا می شود بیدار شوم و این کابوس فراموش شود؟ کاش خواب بودم. نمی دانم چگونه افکار و احساساتم را کنترل کنم. نمی دانم چه کار درست است و چه کار اشتباه. هر رفتار کوچکی در ذهن مشوش من بزرگترین برداشت ها را به دنبال دارد. برداشت های که بر کابوس زندگی من بیشتر دامن می زند. همچون هیزم خشکی بر آتش مشکلاتم . با خودم همواره می گویم: اگر من به جای او بودم، آیا بازهم تو اینگونه برخورد می نمودی؟ آیا هنوز خوابت می آمد؟ کار داشتی؟ دوست چطور؟ دوست نداشتی؟ آیا ؟ آیا؟ و هزاران آیا ی دیگر. تمرکز می کنم. آیا فکر هم که نمی کنم، باز آیا نمی دانم پایان این کابوس چه وقت خواهد بود. و نمی دانم و نمی دانم های بی شمار دیگر. به قول تو کاش تولدی در کار نبود. کاش آدم ها مرام داشتند. کاش می شد دکمه ای را فشرد و همه چیز را تازه کرد. کاش و کاش و کاش. چرا من می توانم؟ چرا من می خواهم که بتوان...
ادامه مطلب